مهدیارمهدیار، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره
محیامحیا، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 27 روز سن داره

قند عسل مامان و بابا

مادرانه

این روزها گاهی دلم تنگ می شود. برای تمام روزهای دانشجویی،‌ برای سلف های دانشگاه،‌برای خوابگاه، ترس امتحان،‌ اساتید خوش اخلاق و گاهاً بد اخلاق،‌ برای درس خواندن ، شب بیداری امتحان،‌ برای هم کلاسی هایم... دوست دارم درس بخوانم اما وقتی برای کارهای دیگرم نمی ماند!‌ وقتی برای بازی با تو ... اما پسرم اینها را نگفتم تا بر تو منتی گذاشته باشم... اینها را گفته ام تا بدانی مادر یعنی چه؟!! مادر یعنی فداکاری، مادر یعنی از خودگذشتگی،‌ مادر یعنی مهربانی،‌ مادر یعنی صبر و مادر یعنی " م... ا... د... ر... " مادرم همیشه می گفت: "وقتی مادر شدی می فهمی من چه می گویم" و وا...
18 دی 1391

ختنه

قبل از این که دنیا بیای همیشه من و بابایی در مورد ختنه کردنت حرف می زدیم،‌ چه زمانی باشه؟ جشن بگیریم یا نه؟ کی ببرش؟ کجا ببریمش و ... این ها همه از روی ترس بود، هر دومون از این که بچمون درد داشته باشه،‌ گریه کنه و ... می ترسیدیم به دنیا که اومدی بازم مشکلمون ختنه کردنت بود،‌ هیچ کدوم دل این رو نداشتیم که اشکها و دردهای تو رو ببینیم،‌ هی همه رو امروز فردا می کردیم... میگفتن هر چی زودتر ختنه ات کنیم کمتر درد می کشی و زودتر خوب می شی ... بالاخره پنج شنبه گذاشته بودمت پیش عزیز رفتم پیش متخصص همونجا در مورد ختنه چند تا سوال از منشی پرسیدم و دل رو زدم به دریا و برا شنبه نوبت ختنه گرفتم... شنبه عزیز زنگ زد...
5 دی 1391

خنده

دیروز بلند بلند تو خواب می خندیدی... و من لذت می بردم همیشه شب ها موقع خواب یک دستمال دورت می پیچیدم چون وقتی دستات تکون می خورد می ترسیدی و از خواب می پریدی... اما جدیداً می بندمت صدات در میاد برا همین دیگه شبا آزاد میخوابی هر روز داری هوشیارتر می شی عزیزم... به طرف صداها برمی گردی و ... فرداشب بلندترین شب سال یعنی شب یلداست. یلدا مبارک عزیز دلم. دوست داریم . بوووووووس ...
29 آذر 1391

پسرم یک ماهه شد

پسر قشنگم، عزیز دل مامان و بابا یک ماهه شدی،‌ و امروز ٣٣روز از به دنیا اومدنت می گذره و هر روز برای ما شیرین تر از روز قبل میشی... ٢٨ روزه بودی داشتی شیر میخوردی صدات کردم: آقا مهدی یار، پسر قشنگم،‌ قند عسلم ... یهو برگشتی نگام کردی و خندیدی... و این قشنگترین خنده ای بود که تا حالا دیده بودم  ... قلبم آب شد ... قربون پسرم برم ،‌ ایشالله همیشه خندون باشی عزیزکم. ٢٩ روزه بودی سینه ات خیلی خس خس میکرد فکر کردم سرما خوردی، خیلی ناراحت بودم،‌ بردمت پیش متخصص اطفال گفت چیزیش نیس،‌ شیر تو گلوشه و واقعا خوشحال شدم... دیروز ٢٦ آبان باید میرفتم دکتر، برف اومده بود و خیلی سرد بود، گذاشتمت پیش عزیز با یک شیشه ش...
27 آذر 1391

تولد پسرک قشنگم

                      یکشنبه صبح که از خواب بیدار شدم شروع کردم به تمیز کردن خونه، آخه قرار بود فردا تو به دنیا بیای،‌همه جا رو تمیز کردم تا ساعت ٢ که بابایی اومد رفتیم خونه عزیز ناهار خوردیم و ساعت ٣ با عزیز و بابابزرگ رفتیم شاهرود خونه خاله جون و عمو جون، بعد از ظهر هم رفتیم بیرون یکم تو خیابونا چرخیدیم... دوشنبه صبح ساعت ٧:٣٠ من و بابایی و عزیز رفتیم بیمارستان فاطمیه، اورژانس مامایی و درمانگاه و ... و همه جا بعد معاینه به ما گفتن هنوز زوده و خلاصه پروندمونو کامل کردن و فرستادن پیش خانم دکتر و اونجا نوار قلبت و حر...
13 آذر 1391

آخرین تاریخ

سلام عزیزکم،‌خوبی؟ پسرکم،‌چهاردهم رفتم سونو و بعد از اون دکتر،‌وزنت 300±3070 بود و من اصلا انتظار این وزن رو نداشم، اخه دکترت 2 ماه پیش گفته بود اگه همینطوری وزن بگیری هفته آخر به 3700-3800 می رسی اما اینطور نشد و ما کلی ناراحت شدیم. دکترت هم گفت سزارین یا طبیعی 50-50 و گفت اگه مشکلی پیش نیومد 22 آبان بیا بیمارستان و این آخرین تاریخی هست که واسه دیدن روی ماهت خانم دکتر برامون تعیین کرد. امروز جمعه 19 آبان ماه و 3 روز دیگه بیشتر نمونده که بیای پیش مامانی و بابایی. قند عسلم تو این مدت خوب رشد کن و صحیح و سالم بیا بغلمون. عزیز دل مامان اینقدر دوست دارم زودتر دنیا بیای، تو شکمم هستی نمیبینمت،‌نمی...
19 آبان 1391

هفته آخر

سلام سلام عسل مامان امروز شنبه سیزدهم آبان ماه و عید بزرگ غدیره و مامانی این عیدو به قند عسلش تبریک میگه                                 ‌          " عیدت مبارک پسرکم"                          عزیز دلم پنج شنبه بابایی رفت سر خاک مامان بزرگ و آقاجون و مامانی هم رفت پیش عزیز تا بابایی برگرده، فردا صبحش هم...
14 آبان 1391