مهدیارمهدیار، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره
محیامحیا، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 27 روز سن داره

قند عسل مامان و بابا

دندونى

امروز که غذا بهت می دادم هی قاشق می خورد به دندونت (که فقط یه کوچولو نوکش دراومده) و چخ چخ صدا می داد و تو هم خوشت می اومد و بازیت گرفته بود! البته امروز یکم بیقرار هم بودی... حالا نمی دونم از دندون در آوردنت بود.... از واکسن زدنت بود.... از دل درد بود.... و .... به هر حال ما گریپ میکسچر و استامینوفن و بیرون بردن و خلاصه هر کاری از دستمون بر می اومد انجام دادیم تا اشکای گل پسرمون رو نبینیم... جمعه هم قراره برات گندمی (دندونی) بریزیم. مامان فدات بشه پسر گلم..... ایشالله همیشه شاد و خندون باشی.... بووووووووس ...
25 ارديبهشت 1392

واکسن شش ماهگی

پسرک قشنگم مهدی یار مامان امروز وارد ماه هفتم زندگیت شدی........ امروز تازه نیم ساله شدی ........... امروز واکسن شش ماهگیتو زدی و ررررررررررررفت تا یک سالگی........ امروز لثه های پایینت کاملاً از هم باز شده و دوتا دندون خوشگل تا چند روز دیگه در میاری....... ولی انگار همین دیروز بود که شش هفته بود که خدا تو رو به ما داده بود......... انگار دیروز شش ماهه بودی و لحظه ها رو می شماردم تا دنیا بیای...... و انگار همین دیروز بود که دنیا اومدی......... دیروزها و امروزها رو مقایسه می کنم چقدر زندگیمون قشنگ تر شده.... همش به خاطر وجود نازنین تو،‌ عزیز دلمونه که اینقدر شادی و حلاوت به خونمون و...
24 ارديبهشت 1392

پیشرفت قند عسلی

الان حدود یک ماه میشه که داخل روروئک می گذاریمت اما تا امروز همش عقب عقب می رفتی! غلت هم می زدی و بر می گشتی یک چیزی می گذاشتیم جلوت تا رو دستات بلند می شدی بیای بگیریش می رفتی عقب! خیلی هم عقب می رفتی شاید یکی دومتر و البته با روروئک بیشتر. اما امروز وقتی لاک پشتت رو برات روشن کردم جلو رفتی برای گرفتنش ... مامانی هم نشسته بود و فقط نگاهت می کرد و از تلاشت برای جلو رفتن لذت می برد. این اولین باری بود که جلو می رفتی ... تو روروئک هم دیگه کامل هر طرف بخوای میری... امروز مامانی روزه بود و موقع افطار یک تکه نون سنگک هم داد دست گل پسرش. بعد چند دقیقه یک تکه از اونو با لثه های سفتت کندی و رفت لای گلوت و ... دست و پاهام می لرزید فقط دو پاهاتو ...
23 ارديبهشت 1392

مشتی (مشهدی) مهدی یار

پابوس امام رضا (ع) خیلی خوب بود و خوش گذشت، مهدی یارم پسر گلم هم نهایت همکاری رو با ما کرد، حتی ساعت ٣ که برا نمازصبح و زیارت می رفتیم هم بیدار می شد و سرحال می خندید، اونجا هم همه از گل پسرم تعریف می کردن. حرم هم کمی خلوت تر از همیشه بود و ما دلچچچچچسسسسسب زیارت کردیم،‌جای همه دوستان خالی. فاصله هتل تا حرم  متعجب به مغازه های رنگی، اسباب بازیهای رنگارنگ، نورها و لامپهای رنگی و ... نگاه می کرد و ذوق و ذوق ذوق... تو حرم هم لوسترهای بزرگ حرم و سقف های قشنگ و در و دیوار و ... رو خیلی دوست داشت... این هم پسرم تو حرم امام رضا البته عکس واسه بعد از نماز صبحه و هوا یکم خنک بود. برا همین لباس گرم تنشه. بوووووووس   &...
21 ارديبهشت 1392

گل غلتون قند عسلی

دیروز گل غلتون گل پسرم بود با گل محمدی صدپر.... بعدش هم رفتیم باغ آقاجون که خیلیییی خوش گذشت. اما فردا................ فردا صبح ان شالله میریم مشهد.. پسرم برای اولین بار داره میره زیارت امام رضا (ع)... البته وقتی من و تو یکی بودیم (دوران بارداری مامانی) دوبار رفتیم زیارت امام رضا (ع) ولی این صفای دیگه ای داره وقتی تو پیشمونی و ما می بینیمت.... ...
13 ارديبهشت 1392

روز پدر

پسرکم امروز ولادت حضرت علی (ع) و روز پدره این روز رو به پسر گلم و بابای مهربونش و همینطور همه ی پدرهای ایرانی تبریک میگم. ایشالله یه روزی هم پسر من پدر میشه و ... قند عسلم الان 3 روزه که قشنگ روی چهار دست و پا بلند میشه و پاهاشو به سمت جلو میاره اما هنوز دستهاشو نمیتونه همزمان با پاهاش تکون بده با روروئک که دیگه قشنگ میدویی و به هر طرف بخوای میری و خیلی خیلی هم روروئک رو دوست داری... البته خودت هم رو زمین باشی اونقدر قل می خوری که چند دور سالن خونه رو دور می زنی. و دیگه اینکه الان 3-4 روزی میشه که انگشتای پاتو می کنی تو دهنت و با لذت (!) می خوری و می خندی و با خودت بازی می کنی و .... دوست دارم گل پسرم، بوس ...
3 ارديبهشت 1392

ولله خیرا حافظا

یه چیز خاص پسرم موهای کمشه، راحت بگم تقریبا کچله، البته سرش پر موهای ریز و درشته اما چون رنگش روشنه پسرمو کچل نشون میده، هر جایی هم میریم شاید به خاطر موهای روشن و کم و یا چشمهای خاکستری-آبی تو چشم میاد و ازش تعریف میکنن، دیروز با خاله جون رفته بودیم خرید هرکی تو خیابون میدیدت قربون صدقت میرفت و یک چیزی می گفت تا آخر یکی گفت : رفتین خونه حتما اسفند دود کنید! ...
29 فروردين 1392