مهدیارمهدیار، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره
محیامحیا، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 27 روز سن داره

قند عسل مامان و بابا

ملچ مولوچ

یه کار جدید یاد گرفتی: ملچ مولوچ! کارت شده الکی ملچ مولوچ کردن خصوصا وقتی کسی کنارت چیزی می خوره! کلی خنده دار میشی، کم مو داری و دندون هم نداری این کارو میکنی درست میشی عین پیرمردها وقتی غذا میخورن و هر کی میبینه از این کارت فیلم میگیره!
25 فروردين 1392

شروع غذای کمکی

دیروز چند بار بدون کمک کسی قندک ما برگشت، هووراااااااااااااااااااا همیشه وقتی ما غذا می خوردیم نگاه می کردی و نق نق می زدی واسه همین برات غذای کمکی خریدم و روزی یک قاشق برات درست می کنم ... با اشتها می خوری اما از بس این چند روزه دور و برت شلوغ بود و تو هم کنجکاو دنبال همه صداها برمیگشتی شیر کم میخوردی و دایی جون که بعد از چند روز دیدت گفت لاغر شدی...
18 فروردين 1392

اولین عید در کنار پسرم تموم شد

دهم رفتیم عروسی، تو گریه می کردی، اصلا جاهای شلوغ رو دوست نداری، هر جا که زیادی شلوغ باشه نا آروم و بی قراری و تا که میرسیم خونه شروع می کنی خندیدن. این چند روز عید تو بغل همه خوابت می برد حالا ما موقع خوابیدن با پسرم مشکل دار شدیم، دیگه با شیر نمی خوابی، عادت کردی به بغل و کار بابایی رو زیاد کردی،‌ چون همش باید بغلت کنه و راه ببردت تا بخوابی! الان حدود یک هفته میشه که با آب دهانت حباب درست میکنی و یکسره فوت میکنی،‌ خیلی با نمک میشی موقع  فوت کردن. دیروز سیزده بدر بود و رفتیم "تویه دروار" خیلی خوش گذشت فقط صورتامون رو آفتاب سوزونده با اینکه اصلا نگذاشتم تو آفتاب بمونی ولی یک لپت بیشتر سوخته و بقیه یک دست ...
14 فروردين 1392

پسر خوشگل من

امروز هفتم فروردینه، تا دیروز مشغول دید و بازدید بودیم و یک شب هم خونه نخوابیدیم! امروز هم میریم شاهرود خونه خاله جون. این چند روز اصلا نوبت به من نمیرسید باهات بازی کنم یا بغلت کنم، همش بغل دوست و آشنا و ... بودی، وقتی به من میرسیدی چشمات بسته بود و فقط دنبال شیر میگشتی که بخوری و ... دوم عید که جشن عقد دخترعموت بود از اول مجلس دورت دادن تا آخر و همه قربون صدقت می رفتن و ... و من تند تند برات آیة الکرسی می خوندم. با این حال وقتی یک قاچ سیب رو گذاشتم جلوی دهانت تا مزه مزه کنی یک تکه ش رفت تو گلوت و قرمز شدی و بال بال میزدی و من داشتم دق می کردم هرچی پشتت میزدم فایده نداشت تا اینکه از لا گلوت پرید بیرون، اشکای چشمتو که میدیدم دلم آب ...
7 فروردين 1392

نرم نرمک می رسد اینک بهار...

امروز آخرین روز اسفنده، بعد سال ٨٩ که قشنگترین سال عمرم بود امسال هم دومین سال قشنگ زندگیم بود، اونم به خاطر تولد پسر عزیزم. این چند روزه سرگرم خرید و خونه تکونی و آرایشگاه (سخت ترین بخش! چون باید تورو میذاشتم پیش خاله جون و خودم چندین ساعت رو تو آرایشگاه به خاطر رنگ مو! می موندم، یعنی از ساعت ١١ صبح تا ٥ بعداز ظهر و دوباره از ٦ تا ٩ شب! ٥تا٦ هم اومدم پسر قشنگمو شیر دادم و یه ریزه دیگه واسش شیر دوشیدم و ...) و سفره هفت سین و ... بودم و تند تند روزهای آخر سال اومدن و رفتن ، انگار اونا هم دلشون میخواست زودتر عید بشه! این آخر سالی فقط طول عمر،‌عزت، عافیت و عاقبت به خیری رو واسه همسر و فرزندم از خدا میخوام ...
30 اسفند 1391

دغدغه ی یک مادر

دیروز صبح داشتم میرفتم برای امتحان، بغض کرده بودم!!! خیلی سختم بود تا بعد از ظهر تنهات بذارم... یکم عکساتو از گوشیم دیدم و سرمو چرخوندم به طرف بیرون ماشین... چقدر زود دلم برات تنگ شده بود... گذشت اما به سختی... اما باید دیگه کم کم هم تو هم من به این وضعیت عادت کنیم.
19 اسفند 1391