مهدیارمهدیار، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره
محیامحیا، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 27 روز سن داره

قند عسل مامان و بابا

پسرک خوش حوصله من

سلام مامانی، خوبی عسلکم؟ امروز دهم آبان و ولادت امام هادی (ع) و مامانی این روزو بهت تبریک میگه... پسر گلم حوصله همه سر رفته ، همه منتظرن،‌ولی تو انگار خیال اومدن نداری، اصلا از جات جم نمیخوری، باید بیای کم کم پایین ولی همون بالا جا خوش کردی...  این جور باشه باید به زور بکشیمت بیرونا، این همه مامانی پیاده روی می کنه،‌از پله های خونه بالا پایین میره ولی انگار جات خوبه دلت نمیخواد بیای پایین،‌ اصلاً هر وقت دوست داشتی بیا، ما هم همچنان منتظرن دیدنت می مونیم، چهاردهم مامانی نوبت دکتر داره اگه خانم دکتر به مامانی بگه سزارین، سریع همون روز یا فردا میگم تو رو به بغل ما برسونن...     ...
10 آبان 1391

مهربون ترین بابای دنیا

سلام عزیزکم، خوبی؟ امروز ٨ آبان و ساعت ٦ صبحه دوباره مامانی خوابش نمی بره و همش فکر پسر گلشه   پسرکم، پریشب دل و کمر مامانی شدیداً درد گرفت و به خودم میپیچیدم، من و بابایی اولش فکر کردیم پسرمون میخواد به دنیا بیاد آخه خیلی ورجه وورجه میکردی و تو هم انگار آروم و قرار نداشتی، اما وقتی بابایی برام نبات داغ درست کرد خوردم حدود ١ ساعت بعدش حالم خوب شد و دیدیم هنوز هم خبری نیست.  خلاصه اونشب گذشت و صبح شد من هم طبق معمول بیخواب، اما تو خواب بودی، ساعتها میگذشتن و تو اصلا کوچکترین تکونی نمیخوردی، هرچی باهات حرف می زدم و صدات می کردم... حتی شکمم رو هم چندین بار تکون دادم هر دفعه محکم تر از قبل ولی تو حتی یک تکون آروم هم نخور...
8 آبان 1391

عیدت مبارک پسرکم

سلام دردونه ی مامانی حالت خوبه عزیزم؟  امروز پنجم آبان ماه و عید بزرگ قربانه و مامانی این عیدو بهت تبریک میگه      " عیدت مبارک پسرکم"                                 عزیز دلم دیروز روز عرفه بود و من و بابایی هم مثل بقیه مسلمونا اعمال و ادعیه مخصوصشو به جا آوردیم و در آخر هم برای سلامتی عزیز دلمون دعا کردیم. مامانی پنجم آبان شده و تو هنوز به دنیا نیومدی، بیا پیشمون دیگه، دکتر گفته بود بچه هنوز نیومده تو لگنت، باید پیاده روی زیاد کنی، کارم شده پیاده روی، ا...
5 آبان 1391

هنوز زوده

                                            سلام عسلکم حالت که فکر کنم خوبه آخه ماشالله هم دستاتو خوب تکون میدی هم پاهاتو طوری که آخ مامانی بلند میشه ... ایشالله همیشه سالم باشی عزیز دلم. پسرک قشنگم امروز سوم آبانه و هشتم ذی الحجه بابایی الان هفت روزه که روزه گرفته امروز و فردا هم می خواد بگیره همیشه هم موقع افطار برا سلامتی امام زمان و بعد پسر گلمون دعا می کنه.         &n...
3 آبان 1391

اتاق پسرم

سلام قند عسلی، خوبی عزیزکم؟ پسر گلم امروز ٢٩ مهر و مامانی فردا نوبت دکتر داره،‌فردا خانم دکتر بهم می گه پسرم کی و چطور به دنیا می یاد، من دوست دارم قند عسلم طبیعی به دنیا بیاد، ایشالله که خانم دکتر هم همین رو بگه. عزیز دلم دیروز با بابایی فرش اتاقت رو انداختیم و تختت رو درست کردیم، میز و صندلیت رو هم سر جاش گذاشتیم، همشون آبی-کرم،‌ امیدواریم که دوستشون داشته باشی، رنگ آبی آرامش بخشه، مخصوصاً که بابایی هم عاشق عاشق این رنگه.                         نفس مامانی و بابایی،‌ کمد و ویترین اتاقت م...
29 مهر 1391

فرش و ویترین

سلام قند عسل مامانی ... خوبی پسرکم؟ الان ساعت ٦ صبح که مامانی دیگه خوابش نمی بره، تو هم داری آروم و بی صدا تو شکم مامانی بازی می کنی و لگد می زنی، مامان فدای دست و پاهای کوچولو و توپولوت بشه... عزیزکم دیروز بعد از ظهر با بابایی رفتیم فرش اتاقت رو گرفتیم، یه فرش خوشگل آبی با گلهای سفید و کرم . ویترین اتاقت رو هم سفارش دادیم، کمد و تختت رو بابایی به سلیقه خودش قبلاً خریده که ایشالله دوست داری آخه اون وقت من دفاع داشتم نمی تونستم برم بیرون و ... قرار بود هفته دیگه اتاقت رو رنگ کنیم اما ایشالله تا آخر هفته اتاقت رو رنگ می کنیم و می چینیم تا اگه یه وقت پسر گلمون هوس کرد زودتر بیا بغلمون همه چیز آماده و مرتب باشه اما ایشالله که ...
23 مهر 1391

انتظار

عزیزکم دوباره سلاممممممم این روزها همش دلم برات زود زود تنگ میشه، کی میشه زودتر ببینمت، لحظه ای نیست که به یاد تو نباشم.. عزیزکم، پسر نازم دیشب تا صبح خوابم نبرد،‌ عکسای عید نوروز ٩١ رو میدیدم اون موقع تازه تو ٧ هفته بودی اما الان ٣٧ هفته ای،‌ دیگه داریم به آخر با هم بودن میرسیم... وقتی تو شکممی من و تو یکی هستیم و باید کم کم از این یکی بودن خداحافظی کنیم، دوستت دارم عزیزم، دیشب تا صبح خدا رو شکر میکردم که بدون هیچ مشکلی تو رو به من داده و تا اینجا رسوندتت، ایشالله از این به بعدشم خودش همیشه حافظ و نگهدارت باشه،‌ همه چی رو به خودش واگذار کردم عسلم. بوووس ...
22 مهر 1391