مهربون ترین بابای دنیا
سلام عزیزکم، خوبی؟
امروز ٨ آبان و ساعت ٦ صبحه دوباره مامانی خوابش نمی بره و همش فکر پسر گلشه
پسرکم، پریشب دل و کمر مامانی شدیداً درد گرفت و به خودم میپیچیدم، من و بابایی اولش فکر کردیم پسرمون میخواد به دنیا بیاد آخه خیلی ورجه وورجه میکردی و تو هم انگار آروم و قرار نداشتی، اما وقتی بابایی برام نبات داغ درست کرد خوردم حدود ١ ساعت بعدش حالم خوب شد و دیدیم هنوز هم خبری نیست.
خلاصه اونشب گذشت و صبح شد من هم طبق معمول بیخواب، اما تو خواب بودی، ساعتها میگذشتن و تو اصلا کوچکترین تکونی نمیخوردی، هرچی باهات حرف می زدم و صدات می کردم... حتی شکمم رو هم چندین بار تکون دادم هر دفعه محکم تر از قبل ولی تو حتی یک تکون آروم هم نخوردی، عسلکم خیلی نگرانت شدم و سریع رفتم درمانگاه قمر بنی هاشم که پرونده بارداریمو اونجا تشکیل داده بودم... اولش خانمه کلی مامانی رو دعوا کرد که چرا ٣ ماهه اینجا نیومدی و ... صدای اذان داشت می اومد و من هنوز نگران عزیز دلم بودم، خانمه حرفاش که تموم شد رفتیم صدای قلب نازنینت رو گوش کردیم
![]()

عزیز دل مامانی امروز می خوام برات از مهربون ترین بابای دنیا بگم، از کسی که نبودنش و ندیدنش واقعاً منو به هم می ریزه، از بس مهربونه شبایی که شیفته رو به سختی صبح می کنم، روزایی که ماموریته برام عذاب آورن، با اینکه از ٣ فروردین ١٣٨٩ که عقد کردیم زمان زیادی میگذره اما وقتی ساعت ٢ ظهر میشه و زمان اومدن بابات از سر کار مثل روزهای اول هنوز هم دلم شروع میکنه تند تند میزنه، تالاپ تولوپ، تالاپ تولوپ ...
و این یعنی عشق... عزیز دلم بابای تو بهترین بابای دنیاس، همیشه سعی کرده همه چی رو برام فراهم کنه بی هیچ منت و چشم داشتی، همیشه آرومو صبوره، همیشه تو سختیها امیدم داده، هیچ وقت نه تو شادی و نه غم تنهام نذاشته... بعضی موقع ها که مامانی از استرس و فشار کم می آورد به تنها کسی که زورش می رسید بابایی بود و شروع می کرد به غر غر کردن، بابایی صبورانه منو درک میکرد و هیچی نمی گفت تا آروم بشم و بعد از اینکه آروم شدم از همه چیزای قشنگ می گفت و شادم میکرد، حتی یک اخم، یک صدای بلند، یک داد، یک عصبانیت ... هیچ کدومو از بابات ندیدم، حتی یکبار هم نازکتر از گل به من نگفته... برای همینه بهت میگم اون بهترینه،هرچی از خوبی ها و مهربونی ها و صبوری های بابایی بگم کم گفتم، من عاشق باباتم ، من بدون بابات می میرم، نفسم میگیره وقتی نباشه، همیشه بعد هر نماز بهترینارو از خدا برای عزیزترینم میخوام... قند عسلم می دونم بابایی هر از چند گاهی میاد یه سری به وبلاگ پسرش میزنه و مطالبی که مامانی برا قند عسلشون نوشته رو میخونه، پس با تموم وجود بهش میگم " دوستت دارم بهترین بهترینم ".
البته پسر گلم مامانی شما رو هم دوست داره ها... اما وقتی خودت دنیا اومدی دلیل حرفامو می فهمی و شاید خودت بیشتر از من بابایی رو دوست داشته باشی...

میوه ی زندگی من و بابایی، نمیدونم دقیق چه روزی به جمع دونفره و صمیمی ما وارد میشی و زندگیمونو شیرین تر میکنی اما نهایتش ٢٢ آبانه و تا اونروز فقط دوهفته دیگه مونده، این چند روز رو هم مواظب خودت باش و سالم بیا بغلمون. دوستت داریم عزیز دلم، بووووس



مهربون ترین بابای دنیا 
