پسر خوشگل من
امروز هفتم فروردینه، تا دیروز مشغول دید و بازدید بودیم و یک شب هم خونه نخوابیدیم! امروز هم میریم شاهرود خونه خاله جون.
این چند روز اصلا نوبت به من نمیرسید باهات بازی کنم یا بغلت کنم، همش بغل دوست و آشنا و ... بودی، وقتی به من میرسیدی چشمات بسته بود و فقط دنبال شیر میگشتی که بخوری و ...
دوم عید که جشن عقد دخترعموت بود از اول مجلس دورت دادن تا آخر و همه قربون صدقت می رفتن و ... و من تند تند برات آیة الکرسی می خوندم. با این حال وقتی یک قاچ سیب رو گذاشتم جلوی دهانت تا مزه مزه کنی یک تکه ش رفت تو گلوت و قرمز شدی و بال بال میزدی و من داشتم دق می کردم هرچی پشتت میزدم فایده نداشت تا اینکه از لا گلوت پرید بیرون، اشکای چشمتو که میدیدم دلم آب می شد، گریه می کردی ولی آروم، قربونت برم پسرم که اینقدر مظلوم و آرومی...
امروز خاله جون هم از خراسان جنوبی میاد و دلش برای تو یه ریزه شده.
شنبه عروسی دعوتیم ، ایشالله که بهمون خوش میگذره، دوست دارم پسر گلم،خدا برام حفظت کنه، بووووس



پسر خوشگل من
