نصایح مادرانه (1)
١- وَ وَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَى وَهْنٍ وَ فِصَالُهُ فِي عَامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوَالِدَيْكَ إِلَيَّ الْمَصِيرُ ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش كردهايم ( كه در حق ايشان نيك باشد و نيكي كند ، به ويژه مادر ، چرا كه ) مادرش بدو حامله شده است و هر دم به ضعف و سستي تازهاي دچار آمده است . پايان دوران شيرخوارگي او دو سال است ( و در اين دو سال نيز ، كودك شير ، يعني شيره جان مادر را مينوشد . مادر در اين مدّت 33 ماهه حمل و شيرخوارگي ، مهمترين خدمات و بزرگترين فداكاري را مبذول ميدارد . لذا به انسان توصيه ما اين است ) كه هم سپاسگزار من و ...
نویسنده :
مامان جون
12:17
هوا بس ناجوانمردانه گرم است!
زمستون که از سرما بیرون نمی رفتم که مبادا گل پسرم سرما بخوره، الان هم از گرما! فرقی نداره هر ساعتی از روز بری بیرون حالت تهوع میگیری از شدت گرما! تو خونه هم اگه جات خنک باشه بدون غلت شاید چند ساعتی بخوابی اما اگه جات گرم باشه هر چند دقیقه یه بار بلند میشی جاتو عوض می کنی بعد می خوابی و دوباره ... پسرم دیگه هوشیار شده، هرچی می خواد بهش نگاه می کنه و میگه هِ هِ هِ حالا که می ایستی دیگه نمی افتی و اول به دوروبرت نگاه می کنی اگه کسی دیدی تو چشاش زل میزنی و نق نق می زنی و دستتو طرفش دراز می کنی که بیاد بگیرت! هنوز هم همچنان سحرها بیدار میشی و سحری می خوای! ...
نویسنده :
مامان جون
16:38
این روزها
این روزها وقتی دستتو به جایی می گیری بلند می شی و ایستاده یه چند قدم به طرف چیزی که می خوای میری تو خونه که هستیم لب به چیزی نمی زنی اما جایی میریم و دوروبرت شلوغ باشه غذا می خوری و ما هم کمتر خونه می مونیم این روزها تو غذاهای زیادی رو داری امتحان می کنی که از همه بیشتر لرزون رو دوست داری هر چند روزهای طولانی روزه یکم بی حالم می کنه اما وقتی با خنده و یا ماما گفتن میای سمتم مزه عسل میاد تو دهنم ...
نویسنده :
مامان جون
11:28
ماه مبارک رمضان و مهدی یار نه ماهه من
گل من نه ماهه شدی، مبارکت باشه پسرم، ایشالله خدا برامون حفظت کنه... عزیزکم ماه مبارک رمضان شده و من و بابایی سحرها اونقدر آروم از خواب بیدار میشیم و یواش یواش کارامونو می کنیم تا شما از خواب بیدار نشی اما همین که سفره می ندازیم مثل فنر از جا می پری و میای سمت سفره! جل الخالق! من و بابایی فقط به هم نگاه می کنیم و می خندیم... آخه نه صدایی ... نه برقی ... چطوری می فهمی ما بیدار شدیم خدا می دونه! خلاصه سحر می خوریم اما بعدش ما می مونیم که چطوری یه پسر بچه شیطون تازه شارژ شده رو خواب کنیم! الان چند روزه آمار بازدید از وبلاگت غیر عادی بالا رفته! دلیل اینم نمیدونم ... ایشالله هرچی هست خیره... دُردونکم...
نویسنده :
مامان جون
15:05
دلنوشته ی من
ایستادن
از اول هفته هر چیزی که بلندتر از دستات باشه و دستت بهش برسه رو میگیری و بلند میشی... انگار دیگه چهاردست و پا بودن رو دوست نداری ، چون همش می خوای بایستی، کار ما هم در اومده... باید خیلی مراقبت باشیم چون یا می افتی رو سرامیک یا لبه های تیزی مثل میز تلوزیون صداتو در میاره... ولی تا دلت بخواد شیطنت می کنی به حدی که بابایی با این همه صبر و حوصله کلافه میشه! هر کی می بینت (البته آشنا) میگه آددده آددده و تو می خندی و سریع تکرار می کنی... برات سوپ بلدرچین درست می کنم که خیلی بیشتر از سوپ ماهیچه بره دوست داری... تا چایی می خوریم نق نقت در میاد که منم می خوام و مجبوریم یه کوچولو بهت بدیم... ...
نویسنده :
مامان جون
22:03





