مهدیارمهدیار، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره
محیامحیا، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

قند عسل مامان و بابا

تولد پسرک قشنگم

1391/9/13 11:33
نویسنده : مامان جون
254 بازدید
اشتراک گذاری

                      0-e3.gif

یکشنبه صبح که از خواب بیدار شدم شروع کردم به تمیز کردن خونه، آخه قرار بود فردا تو به دنیا بیای،‌همه جا رو تمیز کردم تا ساعت ٢ که بابایی اومد رفتیم خونه عزیز ناهار خوردیم و ساعت ٣ با عزیز و بابابزرگ رفتیم شاهرود خونه خاله جون و عمو جون، بعد از ظهر هم رفتیم بیرون یکم تو خیابونا چرخیدیم...

دوشنبه صبح ساعت ٧:٣٠ من و بابایی و عزیز رفتیم بیمارستان فاطمیه، اورژانس مامایی و درمانگاه و ... و همه جا بعد معاینه به ما گفتن هنوز زوده و خلاصه پروندمونو کامل کردن و فرستادن پیش خانم دکتر و اونجا نوار قلبت و حرکاتت رو ثبت کردند و دکتر گفت همه چیزت نرماله و گفت برو اگه تا چهارشنبه درد و مشکلی نداشتی بیا برای سزارین و دوباره صبر.....

همون شب آخر شب یکم دلم درد گرفت ولی اهمیت ندادم، نصف شب هم باز درد داشتم،‌ دم دمای صبح دل پیچه عجیبی گرفتم،‌اصلا فکر نمی کردم درد زایمان باشه،‌صبح از دل درد همش خواب بودم یا دستشویی... دل دردم هی می گرفت هی ول می کرد، با ‌نبات داغ و ... هم خوب نمی شد،‌ بعد از ظهر دیدم دردها منظم شده رفتیم دوباره بیمارستان گفت دردهای زایمانه اما هنوز زوده، ‌ترجیح دادم این دردهارو تو خونه تحمل کنم اما ساعت ١ بامداد بود که دیگه دردهام خیلی زیاد شد و دوباره راهی بیمارستان شدیم...

هوا از بعدظهر دیروز گرفته بود و یه بارون قشنگ همه زمینارو خیس کرده بود و هنوز هم داشت می بارید،‌اما تو ماشین گرم بود با یک آهنگ ملایم و آرامش بخش، رسیدیم بیمارستان و دوباره پرونده تشکیل دادند و بستری شدم گفتند زایمان طبیعی داری... ساعت اتاق زایمان اصلا نمی گذشت، احساس می کردم ثابته و عقربه هاش حرکت نمی کنن،‌دردهای من هر بار بیشتر می شد،‌دیگه طاقت درد نداشتم و فقط از خدا کمک می خواستم و خدا رو صدا می کردم...

ساعات خیلی سختی بود،‌لحظه به لحظه ی اون برای من اندازه یک قرن می گذشت،‌با هیچ کلمه ای اون دردها و لحظات قابل توصیف نیست... بالاخره ساعت ٦ صبح شد که دکتر اومد، با دیدنش انگار دنیارو به من دادن، من که همیشه دوست داشتم زایمان طبیعی داشته باشم اون لحظه ‌فقط ازش خواهش می کردم سزارین بشم اما دکتر گفت تا ١ ساعت دیگه بهت وقت می دم اگه پیشرفت داشتی باید طبیعی زایمان کنی... و دوباره درد و درد و ساعتی که نمی گذشت...

من اتاق زایمان،‌عزیز پشت در و بابایی طبقه پایین و همه منتظر و نگران...

ساعت ٨:١٥ دوباره دکتر اومد و بعد از معاینه گفت بچه اصلا پایین نمیاد و بعد از پاره شدن کیسه آب گفت برای سزارین آماده شم. لباسمو عوض کردن و ... و بردنم اتاق عمل... چند تا پرستار امدن بالا سرم تندتند منو واسه عمل اماده می کردن و ازم سوال می پرسیدن و فقط یادمه ازشون می خواستم زودتر بیهوشم کنن و ساعت ٨:٤٥ بیهوش شدم و تو ساعت ٩ به دنیا اومدی...

                 gef07.gif

١٠:٣٠ به هوش اومدم و هیچی نمی تونستم بگم،‌بردنم اتاق ٢٠٦ ، عزیز و خاله جون اونجا بودن،‌ کم کم داشتم هوشیاری کاملمو بدست می آوردم که ساعت ١١:١٥ تو رو آوردن پیش من...

                              

ساکت و مظلوم،‌سرخ و سفید،‌همونطوری که همیشه تصور می کردم،‌پاک و معصوم،‌دست و پاهای کوچولو اما چروک خورده که باید شیر می خوردی تا خوب می شد و ساعت ١٢ اولین بار شیر خوردی...

ساعت ٣ هم ساعت ملاقاتی بود... بابایی اومد... با گل و شیرینی... پسر گلشو اولین بار دید...

پنج شنبه صبح باید راه می رفتم... سختی اون لحظات رو هم نمی تونم برات توصیف کنم، ‌اما گذشت...

جمعه صبح مرخص شدیم، ‌یکم زردی داشتی ولی در حدی نبود که بستری بشی،‌ شنبه صبح اومدیم خونه عزیز و بعداز ظهر هم عمه ها اومدن دیدن تو و من ...

یک شنبه صبح با خاله جون بردیمت آزمایش تیروئید و بعد درمانگاه، بعدازظهر هم با بابایی بردیمت پیش متخصص برای چکاب کلی و خدا رو شکر همه چیزت نرمال بود...

روزهای پر درد من هم یکی یکی اومدن رفتن... ٤ آذرماه همه عموها و زن عموها اومدن دیدن قند عسل ما...

الان ١٧ روز از به دنیا اومدن تو می گذره ، هر روز بیشتر از روز قبل دوست دارم و وابسته ترت می شم...

‌ تو خواب خیلی می خندی... منتظرم تو بیداری خنده هات رو ببینم...

همیشه آروم و مظلومی، تو حموم یا وقتی لباس تنت می کنم صدات در نمیاد،‌همه از این همه ساکتی تو تعجب می کنن،‌فقط گهگداری که درد به دلت می پیچه یه گریه کوتاه می کنی،‌ نصف شب به زور بیدارت می کنم و بهت شیر میدم ،‌ یکم تو خواب و بیداری می خوری و دوباره خواب...

خوب تو دل همه جا باز کردی... هنوز خونه عزیز هستیم و امروز بعد از ظهر میخوایم بریم، عزیز همش میگه دلم براش تنگ میشه با اینکه خونه هامون ٢ کوچه فاصله داره!

اینقدر پوستت لطیفه که حیفم میاد لپاتو ببوسم و فقط دست ها و سرتو می بوسم...

الان که دارم برات می نویسم عزیز برده بودت حموم و بعد شیر خوردی  و خوابیدی اما داری کم کم بیدار میشی...

عزیزم،‌ پسر گلم شادی و خوشبختی من و بابایی رو تکمیل کردی،‌ من و بابایی خیلی دوست داریم، ‌امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی... بووووووووووووس ماچ ماچ ماچ

پسندها (1)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)